کاش
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايی نه غريب است که دلسوز من است
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بيابان تو دادهای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايی نيست
سهی قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشينی و باده پيمايی
به ياد دار محبان بادپيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را
من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ میزيبد لب لعل شکرخا را
نصيحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را
حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند
در دل هر عاشقی عباس ماوا می کند
هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش رو فقط عباس امضا می کند
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست
کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است
کجا همیروی ای دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا
با آنها که شادند شادی کن و با آنها که گریانند زاری کن!
نگران فردا مباش، فردا به قدر کافی نگرانیهای خود را دارد
لزومی ندارد بر مشکلات هر روز بیفزایی
پاسخی نرم غضب را می زداید
و کلامی تند خشم رو به جوش می اورد
به دست اوردن همه جهان چه سودی خواهد داشت
اگر انسان روحش را در این راه از دست بدهد
میوه روح،
عشق، شادی، صلح، مهربانی، خیرخواهی و خویشتنداری است و هیچ قانونی آنرا نقض نمی کند
زندگي مثل سفر با قطار است.سوار مي شويم.
سفر ميكنيم. پياده مي شويم دوباره سوار مي شويم و بيشتر سفر ميكنيم.
در اين سفرها هم حادثه وجود دارد و هم تاخير .
در ايستگاههاي معيني غافلگير مي شويم .
بعضعي از آنها را به عنوان خاطرات شادي بخش و بعضعي ديگررا با اندوه به خاطر
مي سپاريم

با آنها كه شادند شادي كن و با آنها كه گريانند زاري كن.
نگران فردا مباش ،فردا به قدر كافي نگرانيهاي خود را دارد.
لزومي ندارد برمشكلات هر روز بيفزايي.
پاسخي نرم غضب را مي زدايد.
و كلامي تند خشم را به جوش مي آورد.
به دست آوردن همه جهان چه سودي خواهد داشت.
اگر انسان روحش را در اين راه از دست بدهد.
کربلا یعنی عطش در موج خون
کربلا یعنی طپش مستی جنون
کربلا یعنی شهود لاله ها
کربلا یعنی عروج ناله ها
کربلا یعنی نوای عل عطش
روی لبها رد پای عل عطش
کربلا یعنی سراپا سوختن
تشنه لب بین دو دریا سوختن
کربلا یعنی که سقای ادب
در کنار نهر بیافتد تشنه لب
کربلا یعنی حظور فاطمه
پیش سقا در کنار علقمه
کربلا یعنی علی اصغر شدن
تشنه بر دوش پدر پرپر شدن

قطره و اقيانوس
در پيشگاه عظمت و بزرگی ات به خاک می افتم،
کوچکتر از هميشه که می دانم جواز پر کشيدن به آسمان،
تنها با اينگونه به خاک افتادن صادر می شود.و فهميده ام تا
اينگونه کوچک بودن را تجربه نکنم آنگونه بزرگ نخواهم شد.من
همچون قطره ای که به اقيانوس می پيوندد در تو فنا خواهم شد ،
اگر مرا دريابی.
